دیروز مرز جنگ امروز مرز شادی
صدای ابی از پخش ماشین در گوشم پیچیده خانم گل آی خانم گل برام سخته تحمل.واقعا تحمل سرمای مرز حاجی عمران سخت است اما این همه آدم همراه خانواده هایشان یا با دوستان و آشنایان در این مرز سرد که در اول سال نو هوایی زمهریری دارد چه می کنند.بیشترشان می گویند به عشق ابی به اربیل می روند.بعضیها هم فقط به خاطر منصور و کسانی هم می روند تا صدای جمشید را بشنوند.از انجایی که من همه جا هم غریبم و هم آشنا و جلوی ذهن درگیر در گذشته و آینده ام را نمی توانم بگیرم به روزهای کودکی ام بر می گردم ،کامیونهای پر از سرباز و تانکهای جنگی که به سوی این مرز روان بودند.سربازانی که در همین مرز برای همیشه ماندند و تنها پلاکی از آنها به دست مادرانشان رسید.یک روز این مرز مرز جنگ بود مرز مرگ و مرز اندوه،اینک مردمانی اینجا هستند که میروند تا نوروزشان را با مردمان آن سوی مرز جشن بگیرند جای آن کامیونهای پر از سرباز را اتوبوسهای پر از مسافران شاد نوروزی گرفته.اینک این مرز مرز شادی است مرز کسانی که در صف جشن هستند و ساعتها در سرما می خندند و انتظار می کشند.از مرز رد می شوم صدای ابی را پیش از رسیدن به اربیل می شنوم قدمات روی چشمام بیا به این ور پل.
حسین پور
نظرات شما عزیزان:
